طلوع: 13-02-1377          غروب: 23-02-1405

شادی جان
هنوز هم باورم نمی‌شود که دیگر نیستی…
انگار هر لحظه قرار است گوشی ام زنگ بخورد، پیام بدهی، یا با همان خنده‌های قشنگت از دور پیدایت شود.
اما هر بار، فقط سکوت است…
سکوتی که از هزار فریاد دردناک تر است.

تو فقط ۲۸ سال داشتی… مهربان، فداکار، بی‌ادعا و همیشه با لبخندی که حتی غمگین ترین آدم‌ها را هم آرام می‌کرد.

انگار زمان همان روزی که رفتی، ایستاد.

دلم برای خنده‌هایت تنگ شده…
برای صدایت…
برای حضورت…
حتی برای سکوتت. برای اینکه فقط باشی؛ حتی اگر هیچ حرفی نزنی.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر از آسمان بتوانی ما را ببینی، حتماً اشک‌های دلتنگی‌مان را هم می‌بینی.
می‌بینی که هنوز اسم تو، قلب هایمان را می‌لرزاند.
می‌بینی که هنوز نبودنت را باور نکرده‌ایم.

هر وقت نامت را می‌شنوم، قلبم برای لحظه‌ای می‌ایستد.
بعد یادم می‌آید که دیگر قرار نیست دوباره ببینمت…
و این، تلخ‌ترین حقیقتی است که هر روز باید با آن زندگی کنم.

اگر صدایم را می‌شنوی…
اگر جایی آن‌سوی این آسمان‌ها نگاهت به ماست…
فقط بدان که هنوز دوستت داریم.
هنوز نبودنت درد دارد.
و هنوز هر بار که یادت می‌افتیم، بغضی گلویمان را می‌گیرد که هیچوقت کامل فرو نمی‌نشیند.

روحت آرام…
جای خالی ات، تا همیشه در قلب ما خواهد ماند.

بهشت زهرا - قطعه 327 - ردیف 132 - شماره 125

اگر پیام یا تصویری از او دارید با ما به اشتراک بگذارید.

00:00 6:04